تبليغاتX
(...اینجا چراغی روشن است (تا انتها حضور


(...اینجا چراغی روشن است (تا انتها حضور

"مرز کفر و ایمان چه به هم نزدیک است...!"

در روزگارانی در شهری باستانی دو مرد عالم و دانشمند زندگی می کردند،

که هریک دانش دیگری را تحقیر میکرد و منفور می شمرد.

یکی از آن دو، خدا را انکار میکرد و دیگری به او ایمان داشت.

روزی آن دو دانشمند یکدیگر را در بازار دیدند.

در میان پیروان خود در مورد وجود و عدم وجود خدا به گفتگو و جدال پرداختند.

پس از ساعت ها مجادله از هم جدا شدند...

همان شب،

مردی که منکر خدا بود به معبد رفت و به تضرع و زاری از خدا خواست تا عصیان گذشته او را ببخشد.

و همان ساعت،

مرد دیگر که به خدا ایمان داشت، کتاب های مقدس خویش را به آتش کشید،

                                                                 زیرا کافر شده بود...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391| ساعت 19:53| توسط مینا| |

"" اندر حکایات اشرف مخلوقات، انسان ""

خدا خر را آفرید و به او گفت:تو بار خواهی برد، از زمانیکه تابش آفتاب آغاز میشود تا زمانیکه تاریکی شب سر میرسد. همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود. پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد:خداوندا! من میخواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد..

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود. بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. غذایی را که به تو میدهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد و تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورده کرد...

خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو از اینسو به آنسو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید. برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد و تو یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد: خداوندا! بیست سال عمری طولانی است. من میخواهم ده سال عمر کنم و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد...

و خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی، تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو میتوانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را به عهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت: سرورم! اگرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کوتاهی برای زندگی است. آن سی سال که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند به من بده! و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی میکند!!! و پس از آن ازدواج میکند و سی سال مثل خر کار میکند، مثل خر زندگی میکند و مثل خر بار می برد. پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی میکند نگهبانی میدهد، هرچه به او بدهند میخورد و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی میکند، از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی میکند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391| ساعت 20:0| توسط مینا| |

گفتم: خدایا از همه دلگیرم!

گفت: حتی از من!؟

گفتم: نگران روزیم!

گفت: آن با من.

گفتم: خیلی تنهایم!

گفت: تنهاتر از من؟!

گفتم: درون قلبم خالیست!

گفت: پرش کن از عشق من.

گفتم: دست نیاز دارم.

گفت: بگیر دست من.

گفتم: از تو خیلی دورم!

گفت: اما من از تو، نه.

گفتم: آخر چگونه آرام گیرم؟

گفت: با یاد من.

گفتم: با این همه مشکل چه کنم؟!

گفت: توکل کن به من.

گفتم: هیچ کسی کنارم نمانده!

گفت: اما به جز من.

گفتم: خدایا چرا اینقدر میگویی من؟!

گفت: "چون من از تو هستم...

                   و تو از من..."

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391| ساعت 19:56| توسط مینا| |

" اعتقادتان را چند می فروشید؟ "

مقیم لندن بود،

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد.

راننده بقیه پول را که برمی گرداند، بیست سنت اضافه تر می دهد!

می گفت: چند دقیقه ای با خود کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه!؟

آخر سر بر خود پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم،

گفتم: آقا این را زیادی دادی...

گذشت و به مقصد رسیدیم.

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد،

گفت: آقا از شما ممنونم!

پرسیدم: بابت چی!؟

گفت: تصمیم داشتم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم

اما کمی مردد بودم.

وقتی دیدم سوار ماشینم شدی، خواستم امتحانت کنم.

با خود شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادی،

تصمیمم را عملی کنم و فردا خدمت برسم!

...

...

...

" تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد،

حالی شبیه غش به من دست داد.

من مشغول خودم بودم،

در حالیکه داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم...!!! "


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390| ساعت 20:2| توسط مینا| |

شطرنج


حتی در دوران کودکی نیز از بازی شطرنج بیزار بودم.

به یاد می آورم آن روزهایی را که برادر بزرگترم با هیکلی درشت و سبیل ها یی آویخته،

مقابل یکی از دوستانش با چشمانی دریده و کلاهی پیچیده بر سر و صورتی پر مو،

بر سر میزی نشسته و چشم در چشم هم، رجز می خواندند.

نمی دانستم چرا، ولی در آن کلمات، بازی خطرناکی را حدس می زدم.

مقابلشان صفحه ای بود پر از خانه های چهار گوش سفید و سیاه.

آدمک ها و مجسمه های سفید و سیاه بیجان نیز کنارشان ریخته بود

که با اراده مخوف آن دو، ولی با لبانی خندان چیده می شدند.

نمی دانستم چرا،

ولی آدمک های کوتاه قد را پیشاپیش مجسمه ها و آدمک های بلند قد می چیدند،

درست در پناه آنها.

پس از اندکی یکی از آن دو می خندید و دیگری را بخاطر اشتباهی بزرگ سرزنش می کرد.

زیرا یکی از آدمک ها، همان آدمک کوتاه قد،

از آن صفحه شوم به بیرون پرتاب میشد و از یاد می رفت.

هر آدمک و مجسمه ای، به گونه ای آن صفحه را در می نوردید

و همه سرانجام همه را می کشتند، آن هم به اراده و خنده برادرم و دوستش،

و چندی بعد آدمک بلند قد تاج به سری می ماند

که خانه های سفید و سیاه را گوئی به ترس یک به یک می پیمود

و آن هم به خواست برادرم و دوستش.

نمی دانستم که چرا،

ولی می دیدم که پس از آن همه تلاش و خنده مرموز،

وقتی یکی بر دیگری پیروز میشد

هر دو از جا برمی خواستند، صمیمانه دست هم را می فشردند و می گفتند:

بازی خوبی بود...! چقدر خوش گذشت...!

و با خنده ای عمیق آنگونه از یکدیگر جدا می شدند

که گویی خود را برای مبارزه ای دیگر آماده می کردند.

و امروز...

همه آن مهره ها را می شناسم...

سرباز کوتاه قد را که پیشاپیش شاه، وزیر، فیل، اسب و رخ می ایستد

و اولین مرده آن کارزار است.

و شاه را که سرانجام با شاه دیگر بر سر میز مذاکره می نشیند،

بی وجود سرباز پیاده و یارانش.

و این همه به خواست دو فکر پنهان است که دیگر برادرم و دوستش نیست.

"نمی دانم چرا ولی هنوز این حس عجیب را در خود احساس میکنم

که از بازی شطرنج بیزارم.

شاید به این خاطر که میدانم که هر کسی میتواند شاه یا سرباز باشد،

ولی نمیدانم چه کسانی میتوانند جای برادرم و دوستش بنشینند!"

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390| ساعت 20:32| توسط مینا| |

خدایا...

 

کودکان گل فروش را می بینی؟

 

مردان خانه به دوش،

دخترکان تن فروش را.

 

مادران سیاه پوش،

واعظان دین فروش را.

 

محراب های فرش پوش،

پسران کلیه فروش را.

 

زبان های عشق فروش،

انسان های آدم فروش را.

 

همه را می بینی؟

من هم می بینم، می بینم و زجر می کشم.

 

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390| ساعت 17:11| توسط مینا| |

"شهر مقدس"

در دوران جوانی، شنیدم که در شهری مقدس، مردم بر اساس احکام کتاب آسمانی زندگی میکنند.

با خود گفتم آن شهر و خوشبختی اش را جستجو خواهم کرد.

آن شهر دور بود و من برای سفرم توشه بسیار فراهم کردم.

پس از چهل روز شهر را دیدم و در چهل و یکمین روز وارد آن شدم.

و شگفتا! همه ساکنین شهر فقط یک چشم و یک دست داشتند،

و من متعجب، با خود گفتم: چگونه در چنین شهری مقدس، مردم فقط یک چشم و یک دست دارند!؟

مردم را متحیر دیدم. زیرا آنها از دو چشم و دو دست داشتن من متعجب بودند،

و همچنان که با هم مشغول صحبت بودند از آنها پرسیدم:

آیا این شهر واقعا مقدس است، جایی که مردم بر اساس کتاب آسمانی زندگی میکنند!؟

و آنان گفتند آری این همان شهر است.

گفتم: و برای شما چه اتفاقی افتاده و چشم و دست راستتان کجاست؟

و همه مردم به حرکت درآمده و گفتند: بیا و بنگر.

آنها مرا به معبد میان شهر بردند.

در معبد انبوهی از دست ها و چشم ها دیدم، همه خشکیده و چروکیده.

پس گفتم: افسوس... کدام ستمگر مرتکب چنین ستمی بر شما گشته است.

زمزمه ای میان آنها شروع شد و یکی از سالخوردگان جلو آمد و گفت:

این کار از خود ماست. خداوند ما را بر بلایی که درونمان بود پیروز کرد.

او مرا بسوی محرابی بزرگ راهنمایی کرد و همه مردم به دنبال او.

او در بالای محراب به من سنگ نوشته ای نشان داد و من خواندم :

" اگر چشم راستت تو را می آزارد، آن را از حدقه درآور و از خود دور کن.

چون به سود توست که آن عضوت را هلاک کنی تا همه جسمت در دوزخ نیفتد،

و اگر دست راستت گناه کرد، آن را قطع کن و از خود دور کن.

چون به سود توست که آن عضوت را هلاک کنی تا همه جسمت در دوزخ نیفتد."

پس دریافتم، به سوی مردم برگشته فریاد برآوردم:

آیا هیچ مرد و زنی در میان شما هست که دو چشم یا دو دست داشته باشند!؟

و آنها جواب دادند: خیر، هیچ کس جز کودکانی که خواندن نمی دانند و فرمان آسمانی را درک نمیکنند.

و آنگاه از معبد بیرون آمده شهر مقدس را به سرعت ترک کردم،

زیرا من آنقدر کوچک نبودم و می توانستم آن کتاب مقدس را بخوانم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390| ساعت 12:52| توسط مینا| |

دیروز حسین(ع) را به ضرب تیغ و سنگ آزردند

و چندی پیش،  عیسی(ع) گفت: "خدایا اینان را ببخش."

چندی پیش بر سر عیسی(ع) تاج خار نهادند و در کوچه ها به راهش انداختند

و دیروز حسین(ع) گفت: "کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند!؟"

دیروز آری همین دیروز، خورشید پیکر حسین(ع) بر بلندای نیزه بود

و چندی پیش، عیسی(ع) گفت: "اینان نمی دانند چه میکنند."

چندی پیش آری چندی پیش صلیب، عیسی(ع) را بر بلندای آسمان کشید

و دیروز حسین(ع) گفت: "... پس آزاده باشید."

و امروز زیر چکمه های اندیشه هایمان، پیکر مظلومان را له میکنیم،

سرهایشان را بر نیزه های نادانی می افرازیم،

و کف مهربانان را با میخ های اعمالمان بر صلیب خودخواهی می کوبیم.

و خود بر مصائب مسیح(ع) و حسین(ع) می گرییم.

ای عیسی ناصری! به خود ببال که در جهل ما نبودی

ورنه تو را نیز چون حسین(ع)، مسلمانان بر صلیب می کشیدند.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390| ساعت 19:36| توسط مینا| |

" مترسک "

روزی به مترسکی گفتم:

تو باید از ایستادن در این مزرعه خاموش خسته شده باشی؟

او گفت: در ترساندن لذتی عمیق و به یاد ماندنی است

که هرگز از آن خسته نمی شوم.

پس از کمی تامل گفتم: شاید، اما من لذت آن را نفهمیده ام.

او گفت: فقط کسانی آن را میفهمند که با حصیر و کاه پر شده باشند!

در حالیکه نمی دانستم مرا می ستاید یا تحقیرم میکند او را ترک کردم.

... از زمانیکه مترسک حقیقتی فیلسوفانه را مطرح کرد یک سال گذشت،

و هنگامی که دوباره از کنارش عبور می کردم،

دو کلاغ  را دیدم که زیر کلاهش لانه می ساختند... .

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390| ساعت 14:28| توسط مینا| |

به مناسبت ۲۷ آذر، ( از آخرین روزهای پادشاه فصل ها ...)

تولد انسان مانند روشن شدن کبریتی است ،

و مرگش خاموشی آن،

بنگر در این فاصله چه کردی!!!

"گرما بخشیدی یا سوزاندی؟!"

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390| ساعت 9:31| توسط مینا| |

مرتب به ما گفته اند،

مثل بچه آدم رفتار کن...

و ما انگار هنوز نمی دانیم،

بین هابیل و قابیل کدامیک را انتخاب کنیم!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390| ساعت 17:8| توسط مینا| |

عجب صبری خدا دارد...!

اگر من جای او بودم...

همان یک لحظه اول، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد...!

اگر من جای او بودم...

که در همسایگی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم، بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد...!

اگر من جای او بودم...

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،

زمین و آسمان را واژگون، مستانه می کردم.

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390| ساعت 17:35| توسط مینا| |

سلام فاحشه!!!

تعجب کردی...!؟

می دانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است!

می خواهم برایت بنویسم.

شنیده ام تن می فروشی برای لقمه ای نان! چه گناه کبیره ای...!

می دانم که می دانی همه تو را پلید می دانند، من هم مانند همه ام.

راستی روسپی! از خودت پرسیده ای چرا اگر در سرزمین من و تو،

زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد رگ غیرت اربابان بیرون می زند!!!

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود،

این "ایثار" است!

مگر هر دو از یک تن نیست؟

مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است.

بفروش! تنت را حراج کن...!

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را به چوب حراج می گذارند به قیمت دنیایشان!

شرفت را شکر که اگر می فروشی از تن می فروشی نه از دین.

من بیشتر از تو همه آن اربابانی را ملامت می کنم که خیالشان نیست که مردمان در چه حالیند.

مهم حساب بانکی شان است که پر باشد.

نامشان با صلوات برده شود.

از اول نامشان حاج آقا نیفتد.

همه کلامشان یک کلام است، آن هم "اسلام"

و از اسلام فقط اسمش را یدک می کشند

نه عدل علی را...، و فقط اسم علی را...

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390| ساعت 14:23| توسط مینا| |

فریاد...

حاصل جمع سکوت ها را به شنیدن فریاد دعوت می کنم:

گوش سنگین، فریاد را نجوا می شنود.

وقتی فریاد ساکت می شود، سکوت فریاد می زند.

هر کسی فریاد دل خودش را می شنود.

سکوت، فریادی است که تارهای صوتی اش را از دست داده است.

به حال فریادی اشک می ریزم که تارهای صوتی اش را از دست داده است.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390| ساعت 13:48| توسط مینا| |

اگر... اگر... اگر...

اگر" دروغ "رنگ داشت...

هر روز شاید دهها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود.

اگر" عشق" ارتفاع داشت...

من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی.

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی.

اگر" گناه "وزن داشت...

هیچکس را توان آن نبود که گامی بردارد.

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی! و شاید من کمر شکسته ترین بودم.

اگر" غرور" نبود...

چشمهایمان بجای لبها سخن نمی گفتند.

و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاههای گاهگاهمان جستجو نمی کردیم.

اگر" دیوار" نبود...

نزدیک تر بودیم.

همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود.

و هیجکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگر همه "ثروت" داشتند...

دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید.

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند.

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد.

اگر "مرگ" نبود...

همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود.

ترس نبود.. زیبایی نبود... و خوبی هم... شاید...

اگر" عشق" نبود...

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدامین لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری! بی گمان پیش از اینها مرده بودیم.

اگر "کینه "نبود...

قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند.

من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش میکردم.

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگاه می داشتی.

و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم.

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد...

من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

و تو نیز هرگز ندیدن من را...

آنگاه نمی دانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت...!؟

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390| ساعت 15:57| توسط مینا| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت